رستارستا، تا این لحظه: 18 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

دخترم زندگیم

تولد یکسالگی

اولین سالگرد تولدت از راه رسید و ما یعنی من و بابایی حسابی تو فکر این بودیم که چطوری برایت یه جشن خوب بگیریم خلاصه دو تا عمه هات یعنی عمه شمسی و عمه شهلا و مامان بزرگ و یکی از همسایه ها و یکی از دوستانم رو دعوت کردم و حسابی خوش گذشت و جای بابا بزرگت اینا خالی بود و کلی هم کادوهای قشنگ گرفتی تولدت مبارک دختر گلم. ...
12 ارديبهشت 1391

اولین زیارت

اولین باری رو که بردمت زیارت اما رضا (ع) رو هیچوقت یادم نمیره اون دفعه همراه با بابابزرگ یعنی بابای من و مامان بزرگ یعنی مامان بابایی رفته بودیم مشهد اون موقع حدود 6 ماهت بود. برای اینکه تو رو به پابوس آقا ببریم کلی ذوق و شوق داشتم وقتی می خواستم تو رو ببرم پای ضریح قسمت خانمها خیلی شلوغ بود برای همین تو رو سپردیم به دست بابابزرگ و تا آخرین لحظه که روی دستهاش داشتی به سمت ضریح میرفتی هممون با چشمهای پر اشک نگاهت میکردیم وقتی بابابزرگ با لبهای خندون آوردت انگار یکبار دیگه تو رو از امام رضا(ع) گرفته بودم دیگه برای بوی ضریح میدادی امام رضا خودش همه بچه ها رو حفظ کنه و برای من که همه چیزمو از آقا گرفتم و از کرم اون هست دوباره تو رو گ...
12 ارديبهشت 1391

اولین روزهای باتو بودن

دختر قشنگم  اولین روزی که تو رو آوردیم خونه خیلی خوشحال بودیم چون خونه ما پر شده بود از بوی یه فرشته کوچولو هیچوقت یادم نمیره اون موقعی که بابات برای اولین بار کنار گهواره صورتی کوچولوت زانو زده بود و حسابی غرق تماشای تو شده بود و منم هم از اینکه شما دوتا رو با هم میدیم قند توی دلم آب میشد لحظه غیر قابل وصفی بود هنوز انگار عادت نداشتیم که چکار کنیم هی دور خودمون میچرخیدیم اما حسابی ذوق داشتیم دخترم مهمانی بودی از طرف خدا در خانه ما امیدوارم میزبانان خوبی برایت باشیم. ...
12 ارديبهشت 1391

سلام به زندگی ام

سلام دخترم اول از همه می خواستم از اولین باری که تو رو در کنار خودم دیدم بگم از همون لحظات اول که توی بیمارستان بهوش اومدم دنبالت گشتم و تا وقتی که تو رو که مثل یه فرشته توی اون تخت شیشه ای خوابیده بودی ندیدم آرام نگرفتم وای چقدر لحظه زیبایی بود تمام دردها و سختی ها رو توی یه آن فراموش کردم و خدارو شکر که تورو به ما داد. ممنونم خدای مهربونم. ...
12 ارديبهشت 1391

اولین بیماری

سلام به دختر عزیزم اینبار می خوام در مورد اولین باری که بیماری سختی گرفتی بگم . خیلی سخت بود به مدت 4 ماه باید شیر گیاهی میخوردی و به لاکتوز حساس شده بودی منم کلی غصه میخوردم که چرا نمی تونم بهت شیر خودمو بدم کلی گریه کردم تا تونستم با این قضیه کنار بیام و خلاصه بعد از 4 ماه خوب شدی اما دیگه شیر منو نخوردی و شدی شیر خشکی! اما بزرگ شدی این برای ما شد یه خاطره امیدوارم همیشه شاد و سالم باشی. ...
12 ارديبهشت 1391
1